نگاه کن مرا

نگاه کن مرا ...
نگاه کن که به حرارت ستاره ای سوختم
وبه اشارتی آتش دل افروختم
با دل آمده بودم ، اما بی دل کجا روم؟؟؟
دل آویخته بر درگاهت و محتاجم نگاهت
مرا بخوان و از خود مران
جفا بود پیشه ام و کوهی از گناه در توشه ام
گفته هایت خواندم و مهرت بر دل نشاندم
"که بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را "
آب کن وجود پر گناهم را
و پذیرا باش ملتمسانه نگاهم را
تا رها شوم از اینهمه تملق
که ماه ، ماه میهمانی توست
گره از کار ِ دل بگشا که سخت بسته شده به دنیا
رهایم کن ... رها
تا سبکبال پر گشایم در حریم ملکوت
مدد رسان تا غبار از دل بشویم در ضیافتت
و پرواز کنم تا قرب تو
خدایا مرا مران و به خود بخوان که سخت محتاجم التفاتت را
دستم بگیر و عذرم پذیر
که گر برانی ام کسی را تاب تحمل چون منی نیست
ای دوست ...
ملتمسانه ، نگاهم بر آسمان است
تا دستی بیاید و از زمین به آسمانم کشد
خود یاری رسان دستهای پراز حاجت و تهی از عبادتم را